تبليغاتX
دخترک قهوه فروش
می گم سید خندان، با سر تائید می کنه و سوار میشم. یه آهنگی آروم داره تو ماشین واسه خودش می خونه، هنوز درست و درمون جابه جا نشدم که تموم میشه و یه حرفهایی همیشه هست پخش میشه، راننده فوری صدای ضبط رو بلند می کنه..صندلی عقب ماشین کسی غیر از من نشسته خودم و یله می کنم و از پنجره زل می زنم به خیابون شلوغ و ماشینها و ساختمونها و آدمهایی که میانگین قدی شون نسبت به اونجایی که زندگی می کنم کمتره و به همون نسبت کوچولوترن..
یه حرفهایی همیشه هست که از درد توی سینه است..
اولین بار که این آهنگ رو شنیدم ایران نبودم، بعنوان مهاجر یه جور همذات پنداری کرده بودم باهاش هرچند من خودم و توی کشوری که ده سال بیشتره اونجام مهمون نمی دونم..
حالا به زیر سقف این خونه مهمونم...خونه ای که درش به دنیا اومدم ولی توش نموندم.
سرم و تکیه میدم به پنجره و به قصه هیچ وقت تموم نشدنی یه مهاجر فکر می کنم...
ساعت هشت نشده میرم تو تختخواب، یهویی حال بی خیال سرخوش از سفر در پیش روم تبدیل میشه به یه دل گرفتگی بد..
از اون مدلهایی که می دونم می تونه به گریه ام بندازه ولی می خوام محلش ندم
غروب یکشنبه است و ربطش میدم به غروب لعنتی یه روز تعطیل
گوشی ام رو از کنار بالش برمی دارم و اس ام اسی که واسه ام فرستاده رو دوباره می خونم
از جوابی که به جواب اس ام اسم داده احساس می کنم ناراحت شده ولی مطمئن نیستم
من آدم مستقیمی ام
یعنی از حرف زدن با گوشه و کنایه یا دو سه تا علامت تعجب بیجا آخر یه جمله گذاشتن خوشم نمیاد
اگه کسی ازم ناراحت میشه دلم می خواد مستقیم بهم بگه یا لااقل برام بنویسه که بدونم چی کار کردم یا چی گفتم
جواب خودم رو دوباره می خونم حرف بدی نزدم یا از نظر خودم حرفی که بخواد باعث ناراحتی بشه!
شروع می کنم دوباره براش نوشتن
ولی وقتی می خوام بفرستم مکث می کنم، می بندمش بدون اینکه بفرستمش چون یه طوری گیجم! نمی دونم چشه؟!
می پرسه می خوام سیوش کنم یا نه؟
می زنم نه!
گوشی رو یه جایی لای پتو ول می کنم
بدم میاد از اس ام اسهایی که پاک میشن
از ایمیلهایی که درافت میشن
از حرفهایی که زده نمیشن
گفته نمیشن
بدم میاد!

دستکشهای صورتی رو می کشم به دستهام و هر چی وسیله برای ضدعفونی و تمیز کردن دارم برمی دارم میرم توی حموم شروع می کنم به سابیدن از اون بالای دیواری که دستهام می رسه تا کف زمین بعد هم جارو رو میارم و یه دور هم جارو می کشم.
میرم آشپزخونه یه لیوان چایی درست می کنم میام پخش میشم کف اتاق خواب، ساعت ده و نیم صبح نشده و من احساس می کنم همه توانم واسه امروز ته کشیده! ولی باید بقیه خونه رو هم بسابم حالا نه همه شو امروز...کلاً! بعد باید برم سرکار و با مشتریها سروکله بزنم...
خسته ام
یه وقتهایی آدم کم میاره خب
دلش می خواد گوله بشه یه گوشه هیچکاری نکنه
هیچکی هم کاری به کارش نداشته باشه
ولی نمیشه
بعد می شینه همونجا کف زمین از خستگی گریه می کنه
به همین راحتی
با همین بهونه های اَلکی!

هنوز درست و درمون تو نیومدم و در و کامل پشت سرم نبستم که اشکهام راه می افتن! یه راست میرم تو آشپزخونه و کیسه های خرید رو می گذارم همونجا کف زمین و بعد صاف میرم تو حموم جلوی آیینه..
از قیافه و چشمهای گریونم خوشم نمیاد ولی اشکها کاری به خواسته من ندارن..
آب سرد رو باز می کنم و همینطوری چند بار آب می زنم به صورتم و بقیه بغض و اشکم و قورت میدم  برمی گردم آشپزخونه.
از تو یکی از کیسه ها غذایی که گرفتم رو درمیارم می گذارم یه گوشه میز نسبتا شلوغ و شروع می کنم به خوردن ولی نمی تونم، اون بغضه هنوز هضم نشده که جا واسه غذا باز کنه، درش رو می بندم و بی خیالش میشم میرم تو اتاق خواب خودم رو می اندازم  روی تخت.
از باغ پشت خونه صدای پرنده میاد.
لای پنجره رو باز می کنم تا نسیم و نوای پرنده بریزن تو اتاق..
دراز می کشم و پتوهای بدون ملافه رو می پیچم دور خودم، یادم میاد که ملافه های شسته رو پهن نکردم هنوز ولی حوصله بلند شدن ندارم.
خیره میشم به تابلوی گل رنگی روی دیوار و دوباره خودم رو می بینم توی اون اتاق روشن روی اون صندلی که داره اون حرفی رو می زنه که من نمی خوام!
.
.
عصبانی ام
از دست خودم
عصبانی و غمگین
همین.

...

2012/4/19
بعضی روزها بغض داره! یعنی همینطوری که بیدار میشی بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه دلت می خواد بشینی زار بزنی..واسه دل خودت.
بعد ابری آسمون همراهی می کنه حال درب داغون رو، اونوقت اون بغضه گره می خوره همونجا یه گوشه گلو می مونه منتظر یه بهونه..یه بهونه الکی
یه بی توجهی بی منظور، یه لحن نسبتا سرد، یه قطاری که دیر میاد، یه بارونی که تُند می باره...یا آهنگ بازم بارون زده مازیار فلاحی..می تونه بشه اون بهونه
همون بهونه الکی..

انگاری که بدنم و از توی چرخ گوشت رد کرده باشن و از اونورش له و وارفته در اومده باشه بیرون، افتادم تو تختخواب و سعی می کنم تا دوباره خوابم ببره ولی نمی بره، حرصم می گیره از خستگی ام می زنم زیر گریه..همونطوری بلند میشم از لجم پتو رو پرت می کنم میرم آشپزخونه، ظرفهای نشسته تلنبار شده روی میز رو که می بینم گریه آرومم تبدیل به هق هق میشه! می دونم ربطی به کم خوابی و بهم ریختگی آشپزخونه ام نداره ولی خب بهونه هام رو پیدا کردم..
آب رو می گذارم بجوشه تا یه لیوان قهوه درست کنم، بوی قهوه آرومم می کنه..
با لیوانم و عطرش میام می شینم رو گلیم اتاق خواب و شروع می کنم دونه دونه لباسهای پخش و پلا رو مبل و زمین رو تا کردن و مرتب چیدن.
کار یکنواختی که احتیاج به فکر کردن نداشته باشه مثل مُسکِن می مونه، به مغز مرخصی میده واسه خودش بره  یه کم ول بچرخه..
اون هم میره صاف می شینه جلوی چشمها و لبخندش، توجهش، نگاهش
اون نگاه لعنتی اش
لامصب اشکهام باز راه افتادن..


چهار پنج ساعت بیشتر نیست پاشدم ولی هنوز مست و گیج خوابم
سه چهار تا آهنگ رو گلچین می کنم می گذارم بخونه
دراز می کشم روی کاناپه
چشمهامو می بندم
نوای آروم نی می پیچه
می بره من و توی خیابونهای تهران
توی نورهای زرد
توی بهشت زهرا
نمی دونم ردیف و شماره چند
چی اهمیتی داره اصلا واسه هستی که نیست شده
که شده یه سنگ مرمری مستطیلی
اشک پشت چشمهای بسته ام جمع میشه
مقاومت می کنم
.
حالا چاووشی می خونه
.
عزیزم چقد سخته دل کندن از تو
.
اشکهام از گوشه چشمهام سُر می خورن می افتن روی مبل چرمی
صدای افتادنش رو می شنوم حتی
پتو رو می کشم رو سرم
نمیشه بهش فکر کرد و گریه نکرد
نمیشه
نمیشه
نمیشه
.

پتو رو می اندازم رو صندلی و می شینم روش، پاهامو دراز می کنم روی میز و سرم و تکیه میدم به چارچوب در و چشمهامو می بندم..

اِمی مک دونالد تو گوشم می خونه
آفتاب می تابه
پشت بندش اِمی واین هاوس، عادِل..
گرم میشم
گرم و گرمتر
رها میشم
گم میشم
تو گرمای آفتاب
تو نوای موسیقی
تو آرامش مطلق

...

2012/3/21

توی روزهای بهاری..تابستونی اونجایی که هوا شروع می کنه دیرتر تاریک شدن
که روشنایی روز هی کمرنگ و کمرنگتر میشه
که تاریکی شب هی یواش یواش پُررنگ میشه
اونجایی که بوی روز قاطی میشه با عطر شب
که میشه یه عصر یه نمه خنک
اونجایی که سکوت میاد دامن چیندارش و پهن می کنه آروم رو دل شب
که میشه دستهارو سُر داد توی جیب
قدمهارو آروم برداشت نرفت خونه
فقط راه رفت همینطوری بی هدف
توی اون "لحظه ای" که روز بوسه می زنه به گونه های شب
آره همون لحظه
تو اون لحظه
میشه دیوانه شد
عاشق شد
میشه حتی مُرد
بدون پشیمونی

بارسلونا که رفته بودم بلیطهای قطارهاش اینطوری بود که تعداد مشخصی باهاش می تونستی قطار سوار بشی یه بیزبیزکی تو ایستگاهها بود که در واقع کارت رو می خوند و اون تعداد مشخص که تموم میشد دیگه کارته بی مصرف بود و باید دور انداخته میشد.
بعضی دوستیها با بعضی آدمها هم مثل این کارتها می مونه! یه چند باری که طرف رو می بینی بعد دیگه اعتبارش تموم میشه و خداحافظ! یعنی بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه یا دعوایی شده باشه یا بحثی نمی خواهی دیگه ببینی اش یا کاری به کارش داشته باشی یا اون نمی خواد کاری با تو داشته باشه.
همون چند بار کافی بوده اونوقت دیگه نباید اصرار کرد و بزور خواست که دوستی آن چنانی از اون رابطه درآورد نمیشه!
اون بلیط رو هرچقد هم که به اون دستگاه بزنی راهت نمیده! باید بری یکی دیگه بخری..

شارژ ایرانسل

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود